داستان های کوتاه و جذاب

دوستان عزیزم امیدوارم از خوندن این داستان ها لذت ببرید.پروفایلم هم فعاله.

خدایا چرا من (درسی که آرتور اشی به دنیا داد)

قهرمان افسانه ای تنیس ویمبلدون "آرتور اشی" به خاطر خون آلوده ای كه درجریان یك عمل جراحی درسال 1983دریافت كرد به بیماری ایدز مبتلا شد و دربسترمرگ افتاد.

او ازسراسر دنیا نامه هایی از طرفدارانش دریافت كرد
.

یكی از طرفدارانش نوشته بود
:

چراخدا تو را برای چنین بیماری دردناكی انتخاب كرد؟


آرتور در پاسخش نوشت
:

دردنیا 50 میلیون كودك بازی تنیس را آغاز می كنند
.

5 میلیون نفر یاد می گیرند كه چگونه تنیس بازی كنند
.

500 هزارنفر تنیس رادرسطح حرفه ای یادمی گیرند
.

50 هزارنفر پابه مسابقات می گذارند 5000 نفر سرشناس می شوند
.

50 نفربه مسابقات ویمبلدون راه می یابند
.

چهار نفربه نیمه نهائی می رسند و دونفر به فینال


وآن هنگام كه جام قهرمانی را روی دستانم گرفته بودم


هرگز نگفتم خدایا چرا من؟


و امروز هم كه ازاین بیماری رنج می كشم هرگز نمی توانم بگویم خدایا چرا من؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 22:21  توسط غریبه  | 

عذرخواهی

سلام دوستان

واقعا شرمنده ام که توی این مدت نبودم و براتون داستان نذاشتم

و از همه تون ممنونم که برام کامنت گذاشتید

ممکنه نرسم به همه تون سر بزنم

اما سعی میکنم که بیام

خیلی دوستتون دارم

داستان بالا رو گذاشتم

امیدوارم خوشتون بیاد

همه تون بهترینید

از این به بعد سعی میکنم زود به زود آپ کنم.

باز هم مثل همیشه من رو با نظرای نابتون مورد لطف خودتون قرار بدین.

ممنون

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 22:21  توسط غریبه  | 

نظر یادتون نره

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 17:35  توسط غریبه  | 

بازهم یه مشت محکم توی دهن هرچی دشمنه

سلام دوستان

من دیروز استان گلستان بودم

با اینکه باران شدید می اومد اما جمعیت به شدت زیاد بود. اخبار رو هم که نگاه کردم دیدم که همه جا همینطور مردم، از مرد و زن و پیر و جوان و سالم و معلول اومده بودند تا بگویند که ما ایران رو دوست دارید و با تمام قدرت جلوی تحریم ها می ایستیم و همیشه پشتیبان ولایت فقیه هستیم.

دوستت دارم ایرانم

دوستت دارم رهبرم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 17:24  توسط غریبه  | 

لیلی،نام دیگرآزادی

دنیا که شروع شد زنجیر نداشت، خدا دنیای بی زنجیر آفرید. آدم بود که زنجیر را ساخت، شیطان کمکش کرد.
دل، زنجیر شد، زن، زنجیر شد. دنیا پر از زنجیر شد و آدم ها همه دیوانه زنجیری!
خدا دنیا را بی زنجیر می خواست. نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است.
امتحان آدم همین جا بود. دستهای شیطان از زنجیر پر بود.
خدا گفت: زنجیرهایتان را پاره کنید. شاید نام زنجیر شما عشق باشد.
یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد. نامش را مجنون گذاشتند.
مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری. این نام را شیطان بر او گذاشت.
شیطان آدم را در زنجیر می خواست.
لیلی، مجنون را بی زنجیر می خواست.
لیلی می دانست خدا چه می خواهد.
لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند.
لیلی زنجیر نبود. لیلی نمی خواست زنجیر باشد.
او همچنان لیلی ماند. زیرا لیلی نام دیگر آزادی است.

 

البته این آزادی به معنیه آزادی از هوی نفس و بند شیطانه و هیچ ربطی به اون "آزادی" که خاتمی موقع رئیس جمهوریش می گفت نداره ها.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 17:23  توسط غریبه  | 

سنگ تراش

روزی، سنگتراشی كه از كار خود ناراضی بود و احساس حقارت می‌كرد، از نزدیكی خانه بازرگانی رد می‌شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوكران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو كرد كه مانند بازرگان باشد.

در یك لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت‌ها فكر می‌كرد كه از همه قدرتمندتر است. تا این كه یك روز حاكم شهر از آنجا عبور كرد، او دید كه همه مردم به حاكم احترام می‌گذارند. حتی بازرگانان.

مرد با خودش فكر كرد: كاش من هم یك حاكم بودم، آن وقت از همه قوی‌تر می‌شدم!

در همان لحظه، او تبدیل به حاكم مقتدر شهر شد. در حالی كه روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می‌كردند. احساس كرد كه نور خورشید او را می‌آزارد و با خودش فكر كرد كه خورشید چقدر قدرتمند است.

او آرزو كرد كه خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمامی نیرو سعی كرد كه به زمین بتابد و آن را گرم كند.

پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلو تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید كه نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد.

كمی نگذشته بود كه بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بار آرزو كرد كه باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیكی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تكان دادن صخره را نداشت. با خود گفت كه قوی‌ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.

همان‌طور كه با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس كرد كه دارد خرد می‌شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید كه با چكش و قلم به جان او افتاده است!


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 17:14  توسط غریبه  | 

دعای کشتی شکستگان

يك كشتي در يك سفر دريايي در ميان طوفان در دريا شكست و غرق شد و

تنها دو مرد توانستند نجات يابند و شنا كنان خود را به جزيره كوچكي برسانند.

دو نجات يافته هيچ چاره اي به جز دعا كردن و كمك خواستن از خدا نداشتند.

چون هر كدامشان ادعا مي كردند كه به خدا نزديك ترند و خدا دعايشان را

زودتر استجاب مي كند، تصميم گرفتند كه جزيره را به 2 قسمت تقسيم كنند

و هر كدام در قسمت متعلق به خودش دست به دعا بر دارد تا ببينند كدام

زود تر به خواسته هايش مي رسد.

نخستين چيزي كه هردو از خدا خواستند غذا بود. صبح روز بعد مرد اول ميوه

اي را بالاي درختي در قسمت خودش ديد و با آن گرسنگي اش را بر طرف

كرد.اما سرزمين مرد دوم هنوز خالي از هر گياه و نعمتي بود.ا

هفته بعد دو جزيره نشين احساس تنهايي كردند.مرد اول دست به دعا

برداشت و از خدا طلب همسر كرد. روز بعد كشتي ديگري شكست و غرق

شد و تنها نجات يافته آن يك زن بود كه به طرف بخشي كه مرد اول قرار

داشت شنا كرد. در سمت ديگر مرد دوم هنوز هيچ همراه و همدمي نداشت.

بزودي مرد اول از خداوند طلب خانه، لباس و غذا بيشتري نمود. در روز بعد

مثل اينكه جادو شده باشه همه چيزهايي كه خواسته بود به او داده شد. اما مرد دوم هنوز هيچ چيز نداشت.

سرانجام مرد اول از خدا طلب يك كشتي نمود تا او و همسرش آن جزيره را

ترك كنند. صبح روز بعد آن مرد، يك كشتي كه در قسمت او و در كناره جزيره لنگر  انداخته بود پيدا كرد. مرد با همسرش سوار كشتي شد و تصميم گرفت

جزيره را با مرد دوم كه تنها ساكن آن جزيره دور افتاده بود ترك كند.

با خودش فكر مي كرد كه دیگری  شايسته دريافت نعمتهاي الهي نيست چرا

كه هيچ كدام از درخواستهاي او از طرف پروردگار پاسخ داده نشده بود.

هنگامي كه كشتي آماده ترك جزيره بود مرد اول ندايي از آسمان شنيد :

"چرا همراه خود را در جزيره ترك مي كني؟"
مرد اول پاسخ داد:

"  نعمتها تنها براي خودم است چون كه من تنها كسي بودم كه براي آنها دعا

و طلب كردم ، دعا هاي او مستجاب نشد و سزاوار هيچ كدام نيست "آن صدا سرزنش كنان ادامه داد :

"تو اشتباه مي كني او تنها كسي بود كه من دعاهايش را مستجاب كردم

وگرنه تو هيچكدام از نعمتهاي مرا دريافت نمي كردي"

مرد پرسيد:

" به من بگو كه او چه دعايي كرده كه من بايد بدهكارش باشم؟ "

"او دعا كرد كه همه دعاهاي تو مستجاب شود .

 

ای کاش همه انسان ها اینجوری بودن.(یعنی مثل مرد دوم)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 22:55  توسط غریبه  | 

كلبه كوچك

تنها بازمانده یك كشتی شكسته توسط جریان آب به یك جزیره دورافتاده برده شد، او با بیقراری به درگاه خداوند دعا می‌كرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به اقیانوس چشم می‌دوخت، تا شاید نشانی از كمك بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی‌آمد.

سرآخر ناامید شد و تصمیم گرفت كه كلبه ای كوچك خارج از كلك بسازد تا از خود و وسایل اندكش را بهتر محافظت نماید، روزی پس از آنكه از جستجوی غذا بازگشت، خانه كوچكش را در آتش یافت، دود به آسمان رفته بود، بدترین چیز ممكن رخ داده بود، او عصبانی و اندوهگین فریاد زد: «خدایا چگونه توانستی با من چنین كنی؟»

صبح روز بعد او با صدای یك كشتی كه به جزیره نزدیك می‌شد از خواب برخاست، آن می‌آمد تا او را نجات دهد.

مرد از نجات دهندگانش پرسید: «چطور متوجه شدید كه من اینجا هستم؟»

آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، دیدیم

آسان می‌توان دلسرد شد هنگامی كه بنظر می‌رسد كارها به خوبی پیش نمی‌روند، اما نباید امیدمان را از دست دهیم زیرا خدا در كار زندگی ماست، حتی در میان درد و رنج.

دفعه آینده كه كلبه شما در حال سوختن است به یاد آورید كه آن شاید علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند.

برای تمام چیزهای منفی كه ما بخود می‌گوییم، خداوند پاسخ مثبتی دارد.

اینم هدیه ای از طرف دوست عزیزمون(سمیه خانوم) که از قرآن کریم برامون آورد:

"چه بسا چیزهایی برایتان ناخوشایند باشد ولی خیر شما در آن است وچیزهایی را نیک می پندارید ولی شرشمادرآن است"

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 21:45  توسط غریبه  | 

میلاد حضرت رسول اکرم(ص) و حضرت امام جعفر صادق(ع) مبارک

میلاد حضرت رسول اکرم(ص) و حضرت امام جعفر صادق(ع) مبارک.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 13:32  توسط غریبه 

شب میلاد

يوسف، در مكّه زندگى مي كرد. او يهودي بود. شبى مشاهده كرد ستارگان، وضع طبيعى خود را از دست داده اند. با خود گفت: بايد در اين شب پيغمبرى متولد شده باشد. در كتابي خوانده‏ام؛ هر گاه پيغمبر آخر الزمان متولد شود، شياطين از رفتن به آسمان‌ها ممنوع مي شوند.

يوسف، صبح هنگام در اجتماع قريش حاضر شد و پرسيد: آيا در خانواده‏هاى شما فرزندى متولد شده است؟!

گفتند: آرى ديشب براى عبد اللَّه بن عبد المطلب پسرى متولّد شده است.

پرسيد: او را به من نشان مي دهيد؟!.

وى را به در منزل آمنه بردند. به او گفتند: فرزندت را بيرون آور ... .

آمنه كودك خود را در قماط (۱) پيچيده بود. با احتياط فرزندش را بيرون آورد.

يوسف همواره به چشم‏هاى مولود نگاه مي كرد. پس از آن كتف طفل را باز كرد. خال سياهى كه چند دانه موى ريز در آن ديده مي شد، بين دو كتف حضرت(ص) ديد. يوسف يهودي، هنگامى كه چشمش به خال افتاد، بي هوش نقش روى زمين گرديد.

قريش، خيلي از اين جريان تعجب كردند. به مرد يهودى خنديدند.

يوسف، پس از اين كه به هوش آمد، گفت: اى جماعت قريش، اين مولود در آينده نزديكى شما را به هلاكت خواهد رسانيد. نبوت بنى اسرائيل براى هميشه از بين خواهد رفت. مردم با ناباوري از اطراف او پراكنده شدند. گفته‏هاى او را در محافل و مجالس نقل مي كردن.(۲)

 

پی نوشت:

1 . پای بند کودک گهواره ای. (منتهی الارب ). قنداق. قنداقه

2 . زندگانى چهارده معصوم عليهم السّلام /عزيزالله عطاردى /ناشر اسلاميه /تهران /1390 ق /چاپ اول‏ /ص12

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 13:14  توسط غریبه  | 

خوشبخت ترین آدم روی زمین

پادشاهی پس از اینکه بیمار شد گفت: «نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند»تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ یک ندانست.
تنها یکی از مردان دانا گفت : که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند، اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه معالجه می شود.
شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد. آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند. حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.
آن که ثروت داشت، بیمار بود.
آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد، یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت. یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند.
خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند. آخرهای یک شب، پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد
که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید.
« شکر خدا که کارم را تمام کرده ام. سیر و پر غذا خورده ام و می توانم دراز بکشم و بخوابم! چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟»
پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.
پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند، اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!. اما با این حال او خدا را شکر می کرد و از زندگی اش راضی بود .

داستانی از "لئو تولستوی" (۱۸۷۲)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 13:6  توسط غریبه  | 

عشق واقعی یعنی چی؟

همسرم با صدای بلندی گفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟

روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.

تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود.

ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.

آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.

گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟

...........................

ادامه رو حتما بخونید، به نظر خودم خیلی زیباست.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 16:16  توسط غریبه  | 

تزریق خون

سالها پیش كه به عنوان داوطلب در بیمارستان كار می‌كردم، دختری به بیماری عجیب و سختی دچار شده بود و یگانه شانس زنده ماندنش انتقال كمی از خون خانواده‌اش به او بود.

او فقط یك برادر پنج ساله داشت. دكتر بیمارستان با برادر كوچك دختر صحبت كرد
.

پسرك از دكتر پرسید: آیا در این صورت خواهرم زنده خواهد ماند؟


دكتر جواب داد: بله و پسرك قبول كرد
.

پسرك را كنار تخت خواهرش خواباندیم و لوله‌های تزریق را به بدنش وصل كردیم، پسرك به خواهرش نگاه كرد و لبخندی زد و درحالی كه خون از بدنش خارج می‌شد، به دكتر گفت: آیا من به بهشت می‌روم؟


پسرك فكر می‌كرد قرار است تمامی خون بدنش را به خواهرش بدهند.

 

""با اینکه ما هر روز بزرگ میشیم اما ای کاش مهر و محبتامون همیشه بچه میموندن.""

نظر یادتون نره

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 14:22  توسط غریبه  | 

زود قضاوت نكن

مرد مسنی به همراه پسر بیست و پنج ساله‌اش در قطار نشسته بود، در حالی كه مسافران در صندلی‌های خود قرار داشتند قطار شروع به حركت كرد.

به محض شروع حركت قطار پسر بیست و پنج ساله كه كنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی كه هوای در حال حركت را با لذت لمس می‌كرد ، فریاد زد: پدر نگاه كن درخت‌ها حركت می‌كنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین كرد

كنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند كه حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند و از حركات پسر جوان كه مانند یك كودك پنج ســاله رفتار می كرد، متعجب شده بودند.

ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه كن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حركت می‌كنند. زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌كردند

باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چكید.

او با لــــذت آن را لمس كــــرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریـــاد زد: پدر نگاه كن باران می‌بارد، آب روی من چكیــــد.زوج جوان دیـــگر طاقت نیــــاوردند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشك مراجعه نمی‌كنید؟

مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان برمی‌گردیم. امروز پسر من برای اولین‌بار در زندگی می‌تواند ببیند.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 13:46  توسط غریبه  | 

مراسم تدفین "نمی توانم"

كلاس چهارم " دونا" هم مثل هر كلاس چهارم دیگری به نظر می رسید كه در گذشته دیده بودم. بچه ها روی شش نیمكت پنج نفره می نشستند و میز معلم هم رو به روی آنها بود. از بسیاری از جنبه ها این كلاس هم شبیه همه كلاسهای ابتدا یی بود، با این همه روزی كه من برای اولین بار وارد كلاس شدم احساس كردم در جو آن، هیجانی لطیف نهفته است.

" دونا" معلم مدرسه ابتدایی شهر كوچكی در میشیگان، دو سال تا بازنشستگی فرصت داشت. درضمن به عنوان عضو داوطلب دربرنامه " بهبود و پیشرفت آموزش استان" كه من آن را سازماندهی كرده بودم، شركت داشت. من هم به عنوان بازرس در كلاسها شركت می كردم و سعی داشتم درامر آموزش تسهیلاتی را فراهم آورم
.

آن روز به كلاس " دونا" رفتم و روی نیمكت ته كلاس نشستم. شاگردان سخت مشغول پركردن اوراقی بودند. به شاگرد ده ساله كنار دستم نگاه كردم ودیدم ورقه اش را با جملاتی كه همه با " نمی توانم" شروع شده اند پر كرده است.

.......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 13:39  توسط غریبه  | 

نظر یادتون نره

 

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 16:24  توسط غریبه  | 

آن سوی پنجره

در بیمارستانی دو مرد در یک اتاق بستری بودند.یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند.تخت او در کنار تنها پنجره ی اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش بخوابد.آنها ساعتها با هم دیگر صحبت میکردند.هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام زیبایی های بیرون پنجره را برای هم اتاقی اش توصیف میکرد.بیمار دیگر در این مدت با شنیدن حال و هوای بیرون جانی تازه میگرفت.یک روز پرستار که برای شستشوی آنها آب آورده بود جسم بی جان مرد کنار پنجره را دید که درخواب و با آرامش از دنیا رفته بود.مرد دیگر خواهش کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد اتاق را ترک کرد. آن مرد به آرامی و با درد بسیار خود را به کنار پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. بالاخره توانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند.در عین ناباوری او با یک دیوار مواجه شد. مرد پرستار را صدا زد و با حیرت پرسید که چه چیزی هم اتاقیش را وادار میکرده چنین مناظر دل انگیزی برای او توصیف کند؟پرستار پاسخ داد:شاید او میخواسته به تو قوت قلب بدهد.آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی توانست دیوار را ببیند.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 16:15  توسط غریبه  | 

میخهای روی دیوار

پسر بچه ای بود که اخلاق خوبی نداشت.پدرش جعبه ای میخ به اوداد و گفت هر بار عصبانی میشود باید یک میخ به دیوار بکوبد.روز اول پسر بچه 37 میخ به دیوار کوبید.طی چند هفته ی بعد همانطور که یاد میگرفت چگونه عصبانیتش را کنترل کند تعداد میخهای کوبیده شده به دیوار کمتر میشد.او فهمید که مهار کردن عصبانیتش آسانتر از کوبیدن میخها به دیواراست. او این نکته را به پدرش گفت و پدر پیشنهاد کرد که از این به بعد هر روز که میتواند عصبانیتش را کنترل کند یکی از میخ ها را از دیوار بیرون آورد.روزها گذشت و پسر بچه سر انجام توانست به پدرش بگویدکه تمام میخها را از دیوار بیرون آورده است. پدر دست پسر بچه را گرفت و به کنار دیوار برد و گفت:"پسرم تو کار خوبی کردی. اما به سوراخ های دیوار نگاه کن.دیوار دیگر هرگز مثل گذشته اش نمیشود.وقتی تو در هنگام عصبانیت حرفهای بدی میزنی آن حرفها هم چنین آثاری به جای مگذارد.تو هم میتوانی چاقویی در دل انسان فرو کنی و آن را بیرون آوری اما هزاران بار عذر خواهی هم فایده ندارد آن زخم سرجایش است.زخم زبان هم به    اندازه ی چاقو دردناک و برّنده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 16:12  توسط غریبه  | 

نظر یادتون نره

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 18:9  توسط غریبه  | 

نابینا و گیلاس

نابینا: مگر شرط نکردیم از گیلاس‌های این سبد یکی یکی بخوریم؟

بینا: آری

نابینا: پس تو با چه عذری سه تا سه تا می‌خوری؟

بینا: تو حقیقتا نابینایی؟!

نابینا: مادرزاد

بینا: چگونه دریافتی من سه تا سه تا می‌خورم؟!

نابینا: آن گونه که من دو تا دو تا می‌خورم و تو هیچ معترض نمی‌شوی

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 18:6  توسط غریبه  |